خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟


    طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟
    پوچ و بس تند چونان باد دمان

    همه تقصير من است، اين كه خود مي‌دانم
    كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني

    كه چه سان مي‌گذرد عمر گران؟
    كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط

    فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
    همه گفتند: «كنون تا بچه است،

    بگذاريد بخندد شادان
    كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
    بايدش ناليدن».

    ... من نپرسيدم هيچ
    كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟

    هيچ كس نيز نگفت
    زندگي چيست؟ چرا مي‌آييم؟
    به چه سان بايد رفت؟

    پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟
    با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟

    ... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
    فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
    بعد از آن باز نفهميدم من
    كه چه سان عمر گذشت
    ليك گفتند همه:

    «كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،
    بهره از عمر برد، كام‌روايي بكند
    بگذاريد كه خوش باشد و مست،
    بعد از اين باز ورا عمري هست».

    يك نفر بانگ برآورد:
    «از هم اكنون بايد فكر فردا بكند».

    ديگري آوا داد:
    «كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».

    سومي گفت:
    «همان‌گونه كه ديروزش رفت،
    بگذرد امروزش،
    همچنين فردايش».

    با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
    كه چه سان جواني بگذشت؟
    آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
    نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي

    عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگيچه تواني كه ز كف دادم مفت
    من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
    قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش برد

    ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!


    ... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
    معني‌اش فهميدم

    حال مي‌فهمم هدف از زيستن اين است رفيق:

    من شدم خلق كه با عزمي جزم
    و دلي مهدي عزم
    پاي از بند هواها گسلم
    پاي در راه حقايق بنهم

    فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
    مملو از عشق و جوانمردي و زهد

    در ره كشف حقايق كوشم
    شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم
    زره جنگ براي بد و ناحق پوشم
    ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

    آنچه آموخته‌ام بر دگران نيز نكو آموزم
    شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
    ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
    ... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم

    نه چنين زايد و بي‌جوش و خروش
    عمر بر باد و به حسرت خاموش

    اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معني‌اش مي فهمم
    حال مي‌پندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:

    كودكي بي‌حاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : بايد ,جواني ,فردا بكند» ,نپرسيدم هيچكه ,
    طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده